*محمد مهدی نازنینم**محمد مهدی نازنینم*، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 4 روز سن داره
پسرم ازنظرتاریخ قمریپسرم ازنظرتاریخ قمری، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 8 روز سن داره

خاطرات کودکی محمدمهدی فیضی

عشقمی ، دوستت دارم.

فرزندم ، نورچشمم ، پاره تنم... توآمدی با لبخند شیرینت،باگرمای دلپذیرت،بانگاه بی نظیرت. چگونه برایت از شادیم بگویم؟ ازشوق دیدارت...از لحظه تولدت... توآمدی و به زندگیمان رنگ تازه ای دادی...چونان رنگ گلهای بهشتی با عطری دلاویز     وبه غایت مدهوش کننده... عظمت پروردگار رادرظرایف وجوددوست داشتنی ات می جوییم وخداراباتمام ذرات   وجودمان می ستاییم...       الهی.... به خواب فرشته کوچک من آسایش! به بیداریش عافیت! به عشقش ثبات ! به مهرش تداوم! وبه عمرش برکت جاودان عطا کن ! شکرانه اش با من.   قربون دستای کوچیکت ...
20 فروردين 1394

محمدمهدی جون اسپایدرمامانی و بابایی

                     نفسم : محمد مهدی جونم روزها دارن از پی هم میگذرن و تو به لطف خدای مهربون روز به روز بزرگتر و شیرین تر میشی.زندگی چقد با بودن تو زیباست, تموم دنیا قشنگه. وقتی به چشمای قشنگت نگاه میکنم دلم ضعف میره, روزی هزاران بار خدارو شکر میکنم, که تو هستی. وقتی لبهای زیباتو به خنده باز میکنی دلم میخواد برات بمیرم. مهربونم خدا مارو خیلی دوست داشت که گل قشنگی مثل تو رو بهمون هدیه داد. بازم میگم : خدایا شکر   ...
19 فروردين 1394

تو بخند تا من برات بمیرم.

هرچیزی در این جهان به دردی میخورد ! من به این درد میخورم که شبها رصد کنم ، کوچکترین حرکات تو را در خواب ،  غلتیدنت ، در موج ملافه ها ، زمزمه های زیر لبت ، و تکان خوردن آرام مردمکانت را ....... تا از ابریشم مژه هایت شعر ببافم تا صبح ....... تو هم با اولین لبخند صبحگاهی ات به درد درمان تمام دردهای من میخوری !            ...
15 فروردين 1394

یکی از سخت ترین لحظه های زندگیم

امروز خیلی خوشحالم برای اینکه خداجونم نذاشت نفسمو ببریم برای عمل  محمد مهدی جونم اینو مینویسم تا بزرگ شدی بدونی چه زجری میکشم وقتی مریض میشی چه برسه به اینکه بخوای بری اتاق عمل چهار پنج تا از بهترین متخصصای گوش و حلق وبینی بردمت همشون تشخیص دادن که باید لوزه هات عمل بشه ولی فکر اینکه تو رو ازم جدا کنن و ببرن اتاق عمل برام از مرگ سختتر بود .  آخرین روزی که جدی جدی آماده ی رفتن به قزوین شدیم برای عمل ، فکرای خیلی خیلی بد ذهنمو پر کرده بود انقدر ناراحت بودم که کم مونده بود سکته کنم ، بلاخره تصمیم گرفتم استخاره کنم ، که خدا روشکر استخاره بد اومد و بهونه شد که نریم وگرنه درست همین لحظه باید شاهد درد کشیدنت میشدم . خد...
12 اسفند 1393